در یاد سفر قسمت بیست و یکم

در یاد سفر قسمت بیست و یکم

 

باسمه تعالی و بذکر ولیه

حدیث دیگری از امام صادق«علیه السلام» در باب ذکر الموت که ایشان نقل می فرمایند که:
روزی حضرت داود «علی‌نبینا‌ وآله ‌وعلیه ‌السلام » از منزل خود بیرون رفت و زبور می خواند و چنان بود که هر گاه آن حضرت زبور می خواند از حسن صوت او جمیع وحوش و طیور و جبال و صخور حاضر می شدند و گوش می کردند. او همچنان می‌رفت تا به دامنه کوهی رسید که بالای آن کوه پیغمبری حزقیل نام در آنجا به عبادت مشغول بود. چون آن پیغمبر صدای وحوش و حرکت کوهها و سنگها را دید و شنید، دانست که داود است که زبور می‌خواند. حضرت داود به او گفت که ای حزقیل اجازه می دهی که بیایم پیش تو؟
عابد گفت نه.
حضرت داود به گریه افتاد. از جانب حضرت باری تعالی وحی به او رسید، او را اجازه ده. پس حزقیل دست داود را گرفت و پیش خود کشید.
حضرت داود از او پرسید که هرگز قصد خطیئه و گناه کرده‌ای؟
گفت: نه.
گفت هرگز! عُجب کرده ای؟
گفت: نه.
گفت هرگز تو را میل به دنیا و لذات دنیا بهم می‌رسد؟
گفت: بهم میرسد.
گفت چه می کنی که این را از خود سلب میکنی واین خواهش را از خود سرد می‌نمایی؟
گفت هر گاه مرا این خواهش می شود، داخل این غار می شوم که می‌بینی و به آنچه در آنجا است نظر می کنم، این میل من برطرف می شود.
حضرت داود به رفاقت او داخل غار شد(یعنی به همراهی او)دید که یک تختی در آنجا گذاشته است و در روی آن تخت کله آدمی و پاره ای از استخوانهای نرم شده گذاشته و در پهلوی او لوحی دید از فولاد و در آنجا نقش است که (‌یعنی در روی آن لوح فولادی) من فلان پادشاهم که هزار سال پادشاهی کردم و هزار بنا کردم و چندین دوشیزه به همسری گرفتم و آخر عمر من این است که می بینی که خاک فراش من است و سنگ بالش من، کرمها و مارها همسایه من هستند. پس هر که زیارت من می کند باید فریفته دنیا نشود و گول او نخورد.”1

1- شرح مصباح الشریعه / صفحه 200

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *