مهمانی خدا

مهمانی خدا

 

…بعد از آنکه چند لقمهای از غذا خورد، متوجه شدم که حال و حوصله خوردن ندارد ! گوشه چشمی به مادر انداختم او لبخندی از روی محبت به من کرد و آرام و بی صدا نگاهی به پدر و آهی کشید !.
برایم که کودکی ده ساله بودم سخت بود تا بدانم موضوع چیست ، خواهر و برادرانم مشغول خوردن بودند و با یک شوق و ذوقی غذا میخوردند و گاهی با خندههای نازشان اطاق گرفته از ناراحتی پدر را با شادی غرق میکردند.
گویی که اتفاقی افتاده بود که هیچ کس به جز مادر از آن اطلاعی نداشت .
آرام مادر را نگاه کردم که او هم با خوردن غذایی ناچیز دست از آن کشید و باقیمانده آن را برای ما کنار گذاشت .
پدرم که با چهره در همش مدام سعی میکرد لبخند بزند ، از تلخی آن میشد فهمید که برای تضعیف روحیه ما نمیتوانست حرفی را به زبان بیاورد .مادر آرام با گوشه چهارقدش (روسری) که سفیدی آن همیشه یادآور پاکی و صداقتش بود ، اشکش را پاک کرد و به مرد خانواده اشاره کرد که خدا بزرگ است.
آن شب گذشت صبح که همه خواب بودند ،پدر آرام برای رفتن به سرکار آماده میشد که شنیدم مادر پرسید حالا چه میکنی؟ پدر صبورانه با اعتماد به نفسی گفت : روزی شما و بچهها دست خداست ، انشااله که کار دیگری پیدا میشود.
یک روز قبل از ماه مبارک رمضان و بیکاری برای نان آور خانواده خیلی سخت و ناراحت کننده است، برای مردی که تنها کارگر بود.
شب اول ماه رمضان دور سفره غذا نشسته بودیم که پدرم پاکتی را خودش سر سفره آورد و با لبخند گفت برای پیشواز ماه خدا براتون زولبیا بامیه گرفتم و ادامه داد ، خدا بزرگ و همیشه یاور بیکسان است . امروز روز خوبی برایم بود .
بعدها از مادر شنیدم که پدر همان روز که از منزل خارج میشود در بین راه به پیر مردی برخورد میکنند که به دنبال آدرسی میگردد، متوجه میشود که آدرس منزل ماست و از او میخواهد بداند که موضوع چیست ؟ پیر مرد در جواب میگوید من کارگاه کوچکی دارم و دست تنها هستم و احتیاج به یک نفر داشتم که کمکم کند اما نمیتوانستم به کسی اعتماد کنم دیشب از خدا خواستم که شخصی که خودش مصلحت میداند را جلوی پایم قرار دهد تا بتوانم به او اعتماد کنم ؛ صبح که برای رفتن به مسجد و نماز اول وقت به کوچه رفتم با بسته کوچکی که کناری افتاده بود روبرو شدم، کنجکاو بودم بدانم چیست ؟ وقتی آنرا باز کردم آدرسی درون آن بود و مقدارکمی هم پول. و یک کاغذ که روی آن نوشته شده بود تسویه حساب کارگر…
دانستم مربوط به کسی است که از کار بیکار شده است و تصمیم گرفتم به دنبال صاحبش باشم و ادامه ماجرا.
راستی یادم رفت بگویم ، پدرم بعد از آنکه بیکار و از کار در شب اول ماه مبارک رمضان محروم میشود در راه آمدن به منزل بقچهای را که درون آن تمام وسایلش بود گم میکند و آن شب متوجه آن نمیشود ولی ….
راستی، ما همه به مهمانی خدا دعوت شدیم.؟ اول ماه مبارک رمضان

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *