پناه

پناه

 

ظهر بود. داشتم از سر کار می رفتم خونه تا یه نهاری بخورم و یه چرتی بزنم، یه هو سر کوچمون یه دست فروش دیدم که جوجه می فروخت.
همیشه از حیوون ها خوشم میومد ، کنار بساطش وایستادم و به جوجه ها نگاه کردم، چهار تا جوجه کوچولو طلایی که جیک جیک کنان دورهم می دویدند، پیش خودم گفتم بد نیست که یه دونه اشو برای بچه خواهرم بخرم تا هر وقت میاد خونمون، سرش گرم باشه.
گفتم آقا چنده؟
با دستمال دور گردنش، عرق پیشونیشو پاک کرد و گفت: چند می خوای باشه؟
با تعجب گفتم:اِ… راستش من قیمت ندارم، حالا چند می دی؟
گفت: ببین مهندس ، الان سر ظهره و منم می خوام برم خونه، اصلا می خوام ضرر کنم، چهارتاشو ببر پونزده، خیرش رو ببینی
یه قدم رفتم عقب و گفتم: نه آقا چهار تا جوجه می خوام چه کنم؟ یه دونه اشو بده
هنوز حرفم تموم نشده بود که یه کیسه پلاستیکی سیاه رنگ درآورد و چهار تا جوجه بدبختو پرت کرد تو کیسه
بلند گفتم: اِ آقا اینجوری نندازشون، گناه دارن به خدا
بساطشو جمع کرد و گفت: گناهو من دارم که آتیش زدم به مالم، پولو رد کن بده
پولو بهش دادم و کیسه ی جوجه ها رو ازش گرفتم، تو دلم گفتم بیچاره ها تو این کیسه تنگ سیاه ، حتما دارن خفه می شن، بعد سعی کردم کیسه رو جوری بگیرم که کمتر اذیت بشن
به خونه که رسیدم، در کیسه رو باز کردم و جوجه ها رو تو حیاط ول کردم. زبون بسته ها اولش انگار که از قفس آزاد شده باشن، تو حیاط شروع کردن به دویدن، بعد چهارتاشون کنار هم، یه گوشه جمع شدن، درست عین بچه یتیم ها، انگار که ترسیده بودن، دلم براشون سوخت که تو این دنیای به این بزرگی هیشکی رو ندارن
گفتم برم براشون آبی ،دونی چیزی بیارم که در خونه باز شد و داییم و مادرم اومدن تو، سلام کردم .
مادرم گفت: ای وای، چرا جوجه گرفتی؟ عوض زن گرفتنته؟ تو که می دونی من از جک و جونور خوشم نمیاد.
گفتم: جک و جونور چیه مادر من؟ جوجه ان دیگه! اینها رو واسه بچه مینا گرفتم، میاد خونمون سرش گرم باشه
مادرم با ناراحتی ادامه داد: آخه بچه یه ساله، جوجه چه می فهمه چیه؟ حالا کی می خواد ازشون نگه داری کنه؟ وای خدا، تموم حیاط رو می خوان کثیف کنن، تازه پشه ، مگس هم جمع می شه
داییم همینطور که جوجه ها رو نگاه می کرد گفت: ناراحت نباش خواهر من، این زبون بسته ها مهمون یکی دوهفته ات بیشتر نیستن!
با تعجب گفتم: چرا دایی جون؟
داییم لب پله نشست و گفت: چرا نداره، چون اینها که کسی رو ندارن ازشون محافظت کنه! قول می دم تا شب نشده، یکیشونو کلاغ می بره، اون یکی هم گربه می خوره
چشمامو براق کردم و گفتم: پس من چی کارم؟ خودم بزرگشون می کنم
داییم نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: پس معلومه که تا حالا ندیدی چجوری بچه ها بزرگ می شن؟ ببین دایی، مثل هر موجود دیگه ای، مرغها مثل شیر، بالا سر جوجه هاشونن، تازه خروسه هم هست، نمی ذاره باد به این جوجه ها بخوره، هیشکی جرات نداره به جوجه ها نزدیک بشه چه برسه به کلاغ و گربه، همچین که یکی بخواد بره سمت جوجه ها ، چنان حمله می کنه که نگو، تازه، اینها که بلد نیستن چی بخورن و چی نخورن، چجوری زندگی کنن، اگه کلاغ و گربه هم نبرتشون، خودشون زود میمیرن
مادرم با دلسوزی گفت: اِ…پس واسه همینه که بیشتر این جوجه ماشینی ها، هنوز یکی دو هفته نشده میمیرن؟
داییم : آره خواهر، چون پناهی ندارن زبون بسته ها، کسی رو ندارن که…
همونطور که داییم گفته بود ، هنوز دو هفته نگذشته بود که ، با وجود تمام مواظبت ها و مراقبت های من، چهارمین جوجه هم مرد.
احساس بدی داشتم، من پناه خوبی براشون نبودم، آخه هر کی یه پناهی می خواد از جنس خودش، یعنی حرفشو بفهمه، زبونشو بفهمه، درکش کنه و … من رو چه به جوجه نگه داشتن، از کسی مراقبت کردن، پناه کسی بودن.
من نتونستم پناه خوبی برای جوجه هام باشم،حالا، حالا تو دنیای به این بزرگی، کی منو پناه می ده، پناه من کیه؟ پدرم؟ مادرم؟ خانواده ام؟ معلمم؟ دوستم؟
هر کدوم رو که تو ذهنم بررسی می کردم، یه اما و اگری توش میومد، از اختلاف سن و نسل گرفته تا اختلاف عقیده و فرهنگ
اون شب تا صبح تو این فکر بودم که پناه من کیه؟ از شدت فکر و خیال اصلا خوابم نبرد، صبح که شد رفتم پیش آقا شریف که تو محل یه کتاب فروشی قدیمی، با کتاب های خاک گرفته داشت، از بچگی زیاد دور و بر مغازش می پلکیدم، اون هم کتاباشو بهم امانت می داد تا بخونم، یه جورایی حرفاشو قبول داشتم، اطلاعاتش هم بد نبود.
داستان رو واسش گفتم و ازش پرسیدم : به نظرتون پناه ما کیه؟
خیلی راحت جواب داد: دوست داری پناهت چه ویژگی هایی داشته باشه؟
منم که حسابی روش فکر کرده بودم بدون معطلی گفتم: قوی باشه، به روز باشه، از جنس خودم باشه، درکم کنه، مهربون باشه، دلسوز باشه، آگاه باشه، کلا اخلاق من تو دستش باشه، منو دوست داشته باشه، اگه یه خطری جلو پام باشه بهم دوستانه بگه، خلاصه پناهم باشه
لبخندی زد و گفت: فکر می کنی کی، از اطرافیان و دور و بری هات، همچین ویژگی هایی دارن؟
گفتم: حاجی، سوال خودمو تحویل خودم می دین؟ اگه می دونستم که پیش شما نمی یومدم.اصلا همچین کسی وجود خارجی داره؟
همینجور که داشت کتاب ها رو جمع و جور می کرد، گفت خدا پناه همه ی بی پناهاست.
گفتم: می دونم ، ولی من یه پناهی می خوام که اگه یه اشتباهی ازم سر زد، یه گناهی کردم و خدا غضب کرد، وساطت منو پیش خدا بکنه، مثل زمان بچگی ها که وقتی بابام از دستم کفری می شد، مامانم واسطه من پیش بابام می شد.
-گفتی می خوای پناهت تو رو از خطرها آگاه کنه و حفظ کنه؟
-آره یه همچین چیزی
بعد ازم پرسید: به نظر تو بزرگترین خطری که ما آدم ها باهاش رو به روییم و ازشم غافلیم چیه؟
رفتم تو فکر، تصادف ؟ سرطان؟ ایدز؟ رفیق ناباب؟ اعتیاد؟ دزدا؟ خفاش شب؟ پیامک زدن در حین رانندگی؟
سکوت منو که دید، ادامه داد: این خطر، خطریه که از تو چاله افتادن و مریضی و همه اینها وحشتناک تره، این خطر ما رو از راه دور می کنه، تو برهوت گممون می کنه، غرقمون می کنه، دیگه هیچ نام و نشونی ازمون نمی مونه، نابودمون می کنه، این خطر، خطریه که حتی بزرگترین بندگان خدا هم ازش در امان نبودن، اون دور و بر انبیا و اولیائ خدا هم حسابی چرخیده، نمونه اش…
دوزاریم افتاده بود، بی معطلی گفتم: حضرت آدم…اِ ولی فکر نمی کردم این قدر بزرگ باشه که بشه بزرگترین خطر!
اقا شریف به سمت میزش اومد و کتابی رو که روی بقیه کتاب ها گذاشته بود برداشت و گفت: بیا بهت نشون بدم، ببین پسرم اینجا نوشته وقتی خدا ابلیس رو از بهشت بیرون کرد، اون قسم خورد که بندگان خدا رو از راه به در کنه، اونهم نه یکی یکی، گروهی ، همه رو
با تعجب گفتم: همه رو؟ یعنی همه بندگان خدا رو ، از حضرت آدم تا روز قیامت؟ این همه آدم رو؟ می دونین چند تا می شن؟
محکم گفت: بله همه رو ، البته غیر از چند تا پیامبر و امام معصومی که برای راهنمایی من و تو گذاشته، همه رو وسوسه می کنه، این ایه رو ببین
إِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبیناً به درستی که شیطان برای انسان دشمنی آشکار است.( سوره اسراء آیه: 53)
بعد ادامه داد: می دونی حدود 12 بار این جمله تو قرآن تکرار شده؟
گفتم: نه نمی دونستم، بعد سرم رو انداختم پایین و گفتم: تا حالا دنبال یه پناه بودم واسه ی همین زندگی عادی خودم، نمی دونستم شیطان این قدر خطرش جدیه، حالا مشکلم دو برابر شد که!
آقا شریف بلند شد و دو تا لیوان چایی ریخت و گفت: خدای بزرگ ، من و تو رو تو این دنیا تنها نذاشته ، یکی رو پناهت قرار داده از جنس خودت، که میشناستت، هم به اسم هم به رسم، هم اخلاقت تو دستشه، هم از مادر برات دلسوزتر و مهربونتره
گفتم: آخه کی تو این دنیا پیدا می شه که هم از جنس خودم باشه ، هم این چیزایی که شما گفتین رو داشته باشه، این قدر هم قدرت داشته باشه که بتونم از دست این شیطون خاک بر سر، بهش پناه ببرم؟ تازه بی مزد و بی منت!
با مهربونی دستشو گذاشت روی دوشم و گفت:بذار این روایت رو هم از امیرالمومنین بخونم که به کمیل فرمودند: اى کمیل! زمین از دام هاى شیاطین پر است، هرگز کسى از آنها نجات پیدا نمی کند، مگر این که به ما اهل بیت پناه آورد. بحارالانوار، ج 77، ص 268-274
بعد تو چشمم نگاه کرد و گفت: و آخرینشون، هنوز زندس.
اون روز، خیلی خوشحال و سرحال بودم، چون بعد از سی سال زندگی، پناه خودمو پیدا کرده بودم.

زینب عشقی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *