خاطرات یک سنگدل

همیشه ایام نوروز برای من یه مژده به ارمغان میاره… اونم اینکه که من با خیال راحت هرچی که دوست داشته باشم می خورم، نه اینکه فکر کنید بقیه سال آدم کم خوراکی هستم، نه، ایام ایام عید یه چیز دیگه است. می فهمید که چی میگم!

الان دو روز از عید می گذره …فکر کنم تا حالا دو کیلو به وزنم اضافه شده باشه البته خیلی هم اهمیت نداره، آدمی زاد باید از زندگی اش لذت ببره، نخورم و نبرم که تهش چی بشه؟

البته مادر و پدر گرامی خیلی غر می زنن که: «بچه… کاه از خودت نیست کاه دون که از خودته، به صاحبخونه رحم نمی کنی به خودت رحم کن» ولی به نظر من دارن اشتباه می کنن من که لذت می برم، صاحبخونه هم اگر دوست نداشت ما بخوریم این همه تنقلات نمی ذاشت رو میز، بگذریم.

از دیروز آبجی مریم کلید کرده که بیاید بریم پیک نیک، آخه وسط عید کی میره پیک نیک، ولی گویا مخالفت های من اثری نداره، این مریم عزیز کرده بابا، کار خودش کرده چون مامان داره برای فردا لوبیا پلو می پزه، پس رفتن قطعیه، منم که نمی تونم بمونم خونه، چون همه خوراکی ها باهاشون به پیک نیک میرن و هر جا که خوراکی باشه آقا مهران هم همون جاست. البته به نظر من لوبیا پلو اصلا انتخاب خوبی نیست، برای یک روز دل انگیز یه کبابی، جوجه ای، چیزی….

یادم باشه برم تفنگ شهروز رو ازش بگیرم، شاید گنجشکی، حیوانکی چیزی شکار کردم و برای خودم کباب کردم از اینها که برای من آبی گرم نمیشه.

**********

تفنگ رو نشونه رفتم، باید بزنمش، چقدرخوش گوشت و تپل به نظر میرسه، خوب نگاه می کنم، یک دو سه و شلیک. لگد تفنگ کتفم رو درد می یاره، محکم به پیشونیم می کوبم…

بخشکی شانس… گنجشکه پرید، دوباره نشونه می رم این دفع به هدف خورد، از شادی در پوست خودم نمی گنجم، به طرف گنجشک می رم و برش می دارم. صدای مامان از اون دور به گوش می رسه، «آخه بچه خجالت بکش مگه این گنجشک ها چقدر گوشت دارن که اینطوری افتادی به جونشون، ای خدا الان از محیط زیست بیان سراغت من چه گلی سرم بگیرم.» خندم میگیره آخه محیط بانها وسط جنگل بیکارن که دنبال شکارچی گنجشک بگردن. سر گنجشک رو از بدنش جدا می کنم و پرتش می کنم پیش بقیه شکارها. هنوز نشونه نگرفتم که سر و کله مهتاب پیدا می شه، الان انقدر حرف می زنه تا مغزمو بخوره، البته امید دارم که از جنازه گنجشک ها بترسه و این جا نمونه. نشونه می گیرم تا شاید قبل از روشن شدن رادیوی خرابش، یه گنجشک دیگه رو سقط کنم، متمرکز شدم یک ، دو … دایی دایی…

وای خدای من، مهتاب آستینمو می کشه. تفنگ رو پایین میارم ، چی میگی بچه؟ اشک تو چشماش جمع شده چونه اش به آرومی میلرزه، «خیلی سنگ دلی دایی، چه شکلی دلت میاد اینا رو بکشی دیگه دوست ندارم، سنگ دل»… سنگ دل رو محکم و با غیض میگه و دور میشه. من هم بلند می گم برو بابا.

سر سفره نشستیم همه چپ چپ به گنجشک های کباب شده من نگاه می کنند، برام اهمیت نداره، به همه تعارفی می کنم و شروع می کنم. مادر زیر لب در حال نفرین و ناله است.«پسره با این هیکل خجالت نمی کشه ببین اشک مهتاب درآوردی نمیاد غذا بخوره، یک ساعت داره گریه میکنه.»کباب رو به دندانون می کشم می گم: غر نزن مادر من، گشنش باشه میاد می خوره، کاش یه کم به دایی اش رفته بود و خوش خوراک بود.

لیوان دوغو که سر کشیدم مهتاب کتابی رو جلوی چشمم گرفت، ببین دایی ببین پیامبر در مورد امثال تو چی می گه، به پیک نوروزی مهتاب نگاهی کردم نوشته بود:

پیامبر گرامی اسلام می فرمایند: «کسی که به خوردن و آشامیدن زیاد عادت کند، سنگ دل می شود»(1)

مهتاب سرش را کنار گوشم آورد و گفت: سنگ دل

نگاهی به کله گنجشک ها کردم، احساس کردم هر چیزی را که خوردم، دارم بالا میارم…

مرضیه ولی حصاری

منبع: مستدرک الوسایل، ج3، ص 80

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *