امان از دل زینب

امان از دل زینب

امام حسین (علیه السلام) در گوشه ای نشسته بودند و به اصلاح

شمشیر خود می پرداختند و این اشعار را می خواندند:

ای روزگار، دوستیت پایدار نیست

با دوست، غیر دشمنیت هیچ کار نیست

بس بامداد و شام تو، جمعی ز دوستان

کُشتی و دشمنیت به کس آشکار نیست

هر زنده ای چو من به سوی مرگ می رود

جاویدان، غیر حضرت پروردگار نیست

زینب (سلام الله علیها) این اشعار را شنید و گفت: «برادر جان! این سخن

از کسی است که یقین به کشته شدن خود دارد.» حسین فرمود: «آری

خواهر جان چنین است.»

زینب (ع) گفت: «ای وای! حسین از شهادت و مرگ خود خبر می دهد.»

در این هنگام زن ها به گریه مشغول شدند و سیلی به صورت زدند و

گریبان پاره نمودند. امّ کلثوم فریاد می زد: امان از بیچارگی بعد از تو،

ای ابا عبدالله…

حضرت او را تسلی دادند و فرمودند: « خواهر جان، در راه خدا شکیبایی

کن ، زیرا ساکنین آسمان ها همه فانی می شوند و اهل زمین همه می

میرند، مردم همه هلاک می شوند.» سپس فرمودند: « ای امّ کلثوم، ای

زینب، ای فاطمه و ای …! متوجه باشید وقتی که من کشته شدم، گریبان

پاره نکنید و سیلی به صورت نزنید و سخنی که خدا راضی نیست

نگویید.»

امام حسین (علیه السلام) غم و اندوه خود را در دل پنهان کردند، اشک از

دیدگانشان جاری شد و فرمودند: اگر صیادان پرنده ای را که «قطا» نامیده

می شود به حال خود می گذاشتند، در آشیانه خود می خوابید. (کنایه از

این که اگر بنی امّیه مرا راحت می گذاردند از مدینه بیرون نمی آمدم.)

زینب این سخن را شنید و گفت: « وای، برادر جان! آیا خودت را گرفتار

دشمن و مقهور آنها می دانی و از زندگانی مأیوسی؟ این موضوع بیشتر

دلم را می سوزاند و تحمل آن بر من بسیار سخت است.».

حسین برخاست و خواهرش زینب را تسلی داد و مصیبت جدش رسول

خدا و پدرش علی را به یاد آورد، تا شهادت خود را کوچک جلوه دهد و او

آرام شود.

از آن طرف عبید الله بن زیاد یاران خود را برای جنگ با حسین (علیه

السلام) دعوت کرد و آنان را از راه حق منحرف ساخت، عمر بن سعد

ملعون با پیشنهاد خلافت سرزمین ری، آخرت را به دنیای خود فروخت و

سرلشکر سپاه ابن زیاد شد.

چهار هزار سوار برای جنگ با حسین (علیه السلام) از کوفه بیرون آمدند.

ابن زیاد پی در پی برای عمر لشکر می فرستاد تا آنکه شب ششم محرم

بیست هزار نزد او حاضر شدند. سپس کار را بر حسین (علیه السلام)

سخت گرفتند و تشنگی بر اباعبدالله و اصحابش غلبه کرد.

حضرت رو به سپاه دشمن کردند و فرمودند:« شما را به خدا سوگند می

دهم آیا مرا می شناسید؟ » گفتند:« آری تو فرزند پیغمبر خدا هستی.»

فرمودند: « شما را به خدا، آیا می دانید که پدر من علی امیر مومنان

است؟» گفتند:« آری ».

فرمودند::« شما را به خدا، آیا می دانید حمز‌ه سیدالشهداء عموی پدر من

است؟» گفتند: «آری »

فرمودند: « شما را به خدا قسم می دهم آیا می دانید جعفر طیار عموی

من است؟» گفتند:« آری »

فرمودند:«شما را به خدا،آیا می دانید این شمشیر رسول خدا (صلی الله و

علیه و آله و سلم) است که همراه دارم؟» گفتند: «آری»

فرمودند:«شما را به خدا، آیا می دانید که این، عمامه پیغمبر است که بر

سر من است؟» گفتند:«آری

فرمودند:«شما را به خدا، آیا می دانید پدر من،علی، نخستین کسی بود

که اسلام اختیار کرد و او از همه مردم عالم تر و بردبارتر و مولای هر مرد و

زن مسلمان است؟» گفتند:«آری »

فرمودند:« پس با این همه امتیازات و خصوصیات ، برای چه ریختن خون مرا

حلال می دانید؟

در صورتی که پدرم ساقی حوض کوثر است و کلید بهشت و جهنم در

دست اوست!»

گفتند:« ما همه این مطالب را که بیان کردی می دانیم ولی دست از تو

برنمی داریم تا با لب تشنه مرگ را بچشی»

چون حسین (علیه السلام) این خطابه را به پایان رسانید، دختران او و

خواهرش زینب گریستند و صدای گریه از آنان برخاست.

حسین برادرش عباس و فرزندش علی را به سوی آنان فرستاد و فرمود:«

زنها را ساکت کنید، زیرا پس از این فراوان خواهند گریست.»

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *