اهل بیت و دروازه شام

اهل بیت و دروازه شام

آن جماعت سر حسین علیه السلام را با زنان و فرزندان اسیر او به سوی

شام بردند . چون نزدیک شهر دمشق رسیدند، ام کلثوم نزد شمر رفت و

گفت:«من از تو درخواستی دارم.»

شمر گفت: «حاجت تو چیست؟»

ام کلثوم گفت: «چون ما را به این شهر وارد می کنی ، از دروازه ای ببر

که تماشاچیان کمتری باشند زیرا از بس به ما نگاه کردند رسوا شدیم، در

حالی که ما در لباس اسیری هستیم و به سپاهیانت بگو این سرها را از

درون محمل ها و از نگاه های بچه ها بیرون ببرند و ما را دورتر از آن ها

قرار دهند، چرا که دیگر طاقت نداریم.»

شمر در اثر خباثت و ناپاکی، در پاسخ ام کلثوم دستور داد سرها را بالای

نیزه ها زدند و درمیان محمل ها قرار دادند و آنان را از بزرگترین و شلوغ

ترین دروازه دمشق عبور دادند و در درب مسجد جامع شهر، روی پله های

آن نگه داشتند، جائی که اسیران را نگه می داشتند .

در آن موقعی که اهل بیت حسین (علیه السلام) درکنار مسجد جامع

بودند، پیرمردی نزد آنان آمد و گفت:« حمد خداوندی را که شما را کشت

و هلاک کرد و از کشته شدن مردهای شما همه شهرها را در آسایش

قرار داد و امیر المومنین را بر شما مسلط ساخت .»

علی بن الحسین به او فرمود :« ای پیرمرد آیا قرآن خوانده ای؟»

گفت: «آری»

فرمود: «آیا این آیه را خوانده ای؟« ُقل لااسئلکم عَلیهِ اَجراً اِلا المَودَّه فی

القربی »

گفت : « آری خوانده ام .»

علی بن الحسین (ع) فرمود :«ما خویشان پیغمبر هستیم .»

آیا در سوره بنی اسرائیل این آیه را خوانده ای؟ «وآتِی ذالقربی حقّهُ ؟»

گفت : «آری خوانده ام .»

فرمود :« ما ذی القربی و خویشان رسول خدا (ص) هستیم. آیا این آیه را

خوانده ای؟ «اعلموا انما غنمتم من شیء فان لله خمسه وللرسول و لذی

القربی ؟»

گفت:« آری !»

فرمود : «ما ذی القربی هستیم.»آیا این آیه را خوانده ای؟« انما یرید الله

لیذهب عنکم الرجس اهل البیت ویطهرکم تطهیرا ؟ »

گفت:« این آیه را هم خوانده ام.»

فرمود : «ما همان اهل بیتی هستیم که خدا آیه طهارت را در منزلت ما

نازل نمود .»

پیرمرد از شنیدن این آیات ساکت ماند و از سخنان خویش پشیمان شد و

گفت :« شما را به خدا قسم آیا این آیات قرآن، در شان شماست؟»

فرمود :« آری به خدا قسم ، به حق جدم رسول الله که این آیات در حق

ماست .»

پیرمرد گریست و سر به سوی آسمان برداشت و گفت : «خدایا ! به

سوی تو از دشمنان آل محمد بیزاری می جویم .»

پس از آن به حضرت سجاد (علیه السلام) گفت:« آیا توبه من قبول می

شود ؟»

فرمود:«آری، اگر توبه کنی خداوند قبول می کند و تو، با ما هستی .»

گفت: «خدایا من توبه کردم .»

چون داستان این پیرمرد به یزید بن معاویه رسید ، دستور داد او را کشتند

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *