در راه…

در راه...

معمّر بن مثنی در کتاب ‹مقتل الحسین› روایت نموده است که چون روز

هشتم ذیحجه رسید، عمر بن سعد ابی وقاص با لشکر انبوهی وارد مکه

شد و از طرف یزید مأمور بود حسین (علیه السلام) را بکشد. ولی امام

حسین علیه السلام همان روز از مکه خارج شد.

از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت شده است که محمد بن

حنیفه ، در شبی که آن حضرت می خواستند صبح آن شب از مکه خارج

شوند، خدمت حسین آمد و گفت: ‹ برادر جان! شما می دانید که مردم

کوفه با پدر و برادرت مکر کردند و من می ترسم که با تو نیز چنین کنند. اگر

صلاح بدانی در مکه بمان ، زیرا تو عزیزترین و ارجمندترین افراد امت

هستی.›

حضرت فرمودند: ‹ می ترسم یزید بن معاویه به طور ناگهانی مرا در حرم

خداوند به قتل برساند و هتک حرمت خانه خدا شود.›

محمد بن حنیفه گفت: ‹ اگر از این امر بیمناکی به سوی یمن برو، زیرا در

آنجا محترم خواهی بود و یزید هم نمی تواند بر تو دست پیدا کند. یا جایی

از بیابان را اختیار کن و در آنجا بمان.›

فرمودند: ‹ در این پیشنهاد تو تأملی خواهم کرد.›

ساعات آخر شب بود که حسین (علیه السلام) از مکه حرکت کرد و چون

این خبر به محمد بن حنیفه رسید، سراسیمه آمد و گفت: برادر جان مگر تو

به من وعده ندادی که در سخن من تأمل می کنی؟ پس برای چه در رفتن

شتاب نموده ای؟

حسین (علیه السلام)فرمودند: پس از رفتن تو رسول خدا (صلی ا… و علیه

و آله و سلم) نزد من آمدند و فرمودند: ای حسین برو به سوی عراق، زیرا

خدا مایل است تو را کشته ببیند.

محمد بن حنیفه گفت: ‹ انِا لله وَ اِنّا إلَیهِ راجِعونَ› اکنون که برای کشته

شدن می روی، این زنها را برای چه می بری؟ حسین (علیه السلام)گفت:

رسول خدا به من فرمود: خداوند می خواهد این زنان را اسیر ببیند.

( شاید یکی از علل این که حضرت اهل بیت و حرم خود را همراه خویش به

کربلا بردند ، این باشد که اگر آن حضرت ، اهل بیت خود را در حجاز یا در

یکی از شهرهای دیگر می گذاشتند ، یزید بن معاویه (لعنه الله علیه)

لشکری می فرستاد و آنان را اسیر می کرد و در آزار و اذیّت آنان می

کوشید، تا اندازه ای که حسین از شهادت در راه خدا منصرف شود و از

مبارزه با یزید خودداری کند و یا مجبور به بیعت با آن ملعون شود.)

باری…کاروان ابا عبدالله از مکه حرکت کردند، چند منزل رفتند تا به منزل ‹

زُباله › رسید. در آن محل بود که از شهادت مسلم بن عقیل با خبر شد و

اصحابش نیز از این خبر مطلع گردیدند. آنان که به طمع ریاست با حسین

آمده بودند، رفتند، ولی اهل بیت و یاران با وفای ایشان ماندند. برای

شهادت مسلم فریادهای گریه و ناله از آنان برخاست و اشک ها از دیدگان

جاری شد. فرزدق شاعر به ملاقات حضرت آمد و گفت:‹ ای پسر پیغمبر!

چگونه به مردم کوفه که مسلم بن عقیل و یاران او را کشتند اعتماد می

کنی؟› حسین گریست و فرمود:‹ خدا بیامرزد مسلم را که به زندگی

جاویدان و روزی فراوان خداوند رسید ، داخل بهشت شد و خشنودی خدا را

فراهم کرد. او تکلیف خود را انجام داد ولی ما هنوز در راه هستیم.› سپس

ایشان اشعاری به این مضمون را بیان کردند:

‹ اگر دنیا نفیس و با ارزش شمرده می شود، به یقین ثواب خداوند بالاتر و

اصیل تر است. اگر بدنها برای مرگ آفریده شده اند به یقین کشته شدن در

راه خدا، برای مرد نیکوتر است. اگر روزی مردم تقسیم بندی و مقدر

گردیده، حرص و اشتیاق محدود مرد در طلب روزی زیباتر است و اگر جمع

کردن ثروت و مال برای باقی گذاشتن و رفتن است ، چرا انسان به چیزی

که آن را ترک خواهد کرد بخل بورزد.›

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *