روز شیرین من

روز شیرین من

با صدای عمو نخل پیر و مهربون همه از خواب بیدار شدیم . هوا هنوز تاریک بود.

“عمونخل” گفت:زود باشید بیدار شید، چقدر می خوابید؟! امروز روز مهمیه…

به زور چشمامو وا کردم و برگ های جوونمو تکون دادم.با خمیازه گفتم:چی شده عمو نخل پیر ؟صبح به این زودی چرا صدامون می کنی؟مگه امروز چه خبره؟

عمو نخل با ذوق و شوق فراوون در حالیکه تو صداش خوش حالی موج می زد گفت:امروز همون روز موعوده ،روزی که این همه وقت منتظرش بودم…

“لاکی بی حاله” که بیشتر عمرشو تو خواب سپری می کرد و حالا بدخواب شده بود، سلانه سلانه سرشو از لاکش بیرون آورد

وغرولند کنان و کشدار گفت: از پیییییییری به سرت زده !چرا نمی زاری یه روز درست و حسسسابی بخوااااااااااابیم؟

من که تازه داشت خواب از سرم می پرید خنده م گرفت و به لاکی گفتم: لاکی جون تو که همیشه خوابی ،تو دیگه چرا از بی خوابی ناراحتی؟

البته می دونستم لاکی اصلا حس و حال نداره که جواب سوالمو بده ،کلاً لاکی نسبت به همه چیز همین طور بود و به هیچ اتفاقی عکس العمل نشون نمی داد و بی تفاوت بود.

“کرکس کچله” هم که شب ها روی شاخ و برگ عمو نخل پیر می خوابید پرهای زشت و سیاهشو به هم زد و با بی ادبی گفت: ای بابا… کی ما از دست این نخل مُردنی راحت می شیم؟

کرکس کچله عادت داشت به همه بد وبیراه بگه، کسی هم کاری به کارش نداشت؛ آخه اطراف برکه ی ما فقط من و عمو نخل پیر و لاکی و کرکس کچله زندگی می کردیم .من که زیادی جوون و ضعیف بودم ،عمو نخلم زیادی پیر و فرتوت بود ، لاکی هم که بی خیال همه ی اتفاقایی بود که در کنارش می افتاد .برا همین کسی کاری به کار کرکس کچله نداشت و اونم روز به روز پررو تر می شد.

اما این دیگه خیلی نامردی بود. آخه اگه عمو نخل نبود کرکس حتی جای خواب نداشت!

برا همین من چشم غره ای بهش رفتم و با مهربونی از عمو نخل پرسیدم: عمو جونم نگفتین امروز چه خبره که باید این قدر زود بیدار شیم؟

هوا کم کم داشت روشن می شد.آسمون چشم به راه خورشید خانم بود .عمو نخلم انگار منتظر بود آخه جوابمو نمی داد. بالاخره خورشید طلا طلوع کرد و خوشحال و خندون به همه ی ما سلام کرد .

عمو نخل هم با رویی باز و لبی خندون جواب سلامشو داد و ازش پرسید :خورشید طلا ،تو هم می دونی امروز چه روزیه ،مگه نه؟

خورشید طلا چشمکی به عمو زد و خندید.

من که دیگه طاقتم طاق شده بود و نمی تونستم تحمل کنم گفتم : بابا به منم بگین چه خبره؟ مُردم از کنجکاوی. این چه اتفاقیه که شما ازش باخبرین و من بی خبر؟؟؟

بالاخره عمو نخل گفت: سحری که خواب بودی هدهد خوش خبر اومد و مژده ی…

قبل از اینکه حرف عمو تموم شه فریادی از خوش حالی کشیدم و گفتم : دارن میان؟ بالاخره زمانش رسید؟ یعنی دارم به آرزوم می رسم؟ یعنی من…

در حالی که از خوش حالی به تته پته افتاده بودم و زبونم بند اومده بود چشم از عمو نخل برنمی داشتم تا ببینم حدسم درسته یا نه؟ و وقتی عمو سرشو به نشونه ی تأیید تکون داد دیگه در پوست خودم نمی گنجیدم.

ماجرا از اون جایی شروع شده بود که چند وقت پیش هدهد برامون خبر آورد که پیامبر و خانواده ش برای حج به مکه رفتن و ممکنه در برگشت از مسیری که از کنار برکه ی ما می گذره عبور کنن و از اون روز من و عمو نخل پیر روزشماری کرده بودیم تا بالاخره خبر آمدن کاروان پیامبرو بشنویم.ما آرزو داشتیم که پیامبر رو وقتی از کنار برکه مون رد می شه ببینیم و بتونیم برای چند دقیقه ی کوتاه از وجودش لذت ببریم .روزها برامون خیلی کند می گذشت و هر روز انتظار ما بیشتر می شد. گرچه لاکی به این خبر هم عکس العملی نشون نداد و کرکس کچله هم از اینکه کاروانیا مزاحمش می شن خیلی غرغر کرد. اما ما مشتاقانه منتظر بودیم .

و امروز انگار بعد از این همه انتظار داشتیم به آرزومون می رسیدیم و همین باعث شده بود که عمونخل این قدر هیجان زده مارو صبح به این زودی بیدار کرد.

از عمو پرسیدم :کی می رسن؟

و عمو با خوش حالی گفت :تا قبل از ظهر…

چشم به راه دوختم و به افق خیره شدم.

انقدر به دوردست ها نگاه کردم تا بالاخره گردو خاکی توجهم رو جلب کرد.بله گردوخاک مال کاروان بود .داشتن می اومدن…

و من با ذوق و شوق عجیبی دیدم که یه عالمه آدم و اسب و شتر و…به نزدیکی ما اومدن.

هی خودمو این ور و اون ور کردم و شاخه هامو تو مسیر باد قرار دادم تا بلکه بتونم پیامبر رو ببینم .آخه همه ی آرزوی من دیدن پیامبر بود.مخصوصا که پیامبر به دوستانشون گفته بودن که این آخرین سفریه که به حج می رن و من می ترسیدم نکنه دیگه هیچ وقت فرصت دیدن ایشون رو پیدا نکنم.

یه عده از کاروانیا از کنار برکه گذشتن و رفتن … هرچی نگاه کردم پیامبرو ندیدم.عده ی زیادی هم تو راه بودن و هنوز به کنار برکه نرسیده بودن.

به عمو نخل پیر که قدش خیلی از من بلندتر بود گفتم : عمو جون پیامبرو دیدین ؟من ازین پایین نمی بینمشون!

کرکس کچله با عصبانیت سرم داد زد و گفت :چقدر حرف می زنی بچه! ساکت شو ،به اندازه کافی این کاروانیا سرو صدا می کنن تو دیگه داد نزن !

من هیچ اهمیتی بهش ندادم .آخه الان کار مهمه دیگه ای داشتم که شاید تاآخر عمرم دیگه نمی تونستم انجامش بدم.

عمو نخل با مهربونی گفت :فکر کنم دارن میان. از جمعیتی که دورشونه حدس می زنم. یه عده آدم به طرف برکه میان که اطرافشون نورانیه .

کرکس بازم خودشو وسط انداخت و به عمو گفت: دیگه حرف الکی نزن ،مگه پیامبر کیه؟ تازه گیرم اون قدری که تو می گی بزرگ و قابل احترام باشه.تو که نمی تونی نورانیت شو ببینی…

این دفعه من از کوره در رفتم و به کرکس گفتم بهتر ساکت باشه وگرنه به عمو می گم برگاشو تکون بده تا خونه ش خراب شه.البته می دونستم عمو مهربون تر ازونه که همچین کاری کنه اما کرکس چون فکرمی کرد همه مثه خودشن حرفمو باور کرد و ساکت شد. تازه من مطمئن بودم عمو اگه چیزیو نبینه نمی گه پس منتظر شدم تا اونایی که گفته بود نزدیک تر بیان .و چشم از صورت عمو برنمی داشتم.تا اینکه بالاخره چشای عمو نخل پیرم برق زد. اون وقت سرمو به طرفی که نگاه می کرد برگردوندمو …

بله پیامبرو دیدم. باورم نمی شد !با اینکه این اولین باری بود که پیامبرو می دیدم اما همون لحظه ی اول شناختمش . انگار از اول زندگیم باهاش آشنا بودم…

من سراپا چشم شدم و نگاهمو به سمت اونا دوختم آخه هر لحظه ممکن بود از کنار برکه مون بگذرنو برن.

اما در میان ناباوری من، دیدم که پیامبر کنار برکه ی ما از مرکب پیاده شدن و به دوستانشون گفتن که همه ی مردمو اون جا جمع کنن.آخ که باورم نمی شد این همه خوشی!

حال عمو نخل که نگفتنی بود.آخه دوستای پیامبر زیر پاشو جارو کردن و برای نماز پیامبر آماده کردن.

همه با هم نماز خوندیم.حتی لاکی بی حاله هم از بوی خوش پیامبرو حال و هوای قشنگی که داشت از لاکش بیرون اومدو باما نماز خوند.همه با هم نماز خوندیم.حتی کرکس کچله که از وقتی پیامبرو دیده بود خودشو زده بود به اون راه و ادای کسایی که پیامبرو دوست داشتن در می آورد .اما من که می دونستم همش سیاه کاریه!آخه حتی بلد نبود درست نماز بخونه!

خلاصه همه نماز خوندیم.کنار پیامبر خدا .داشت اتفاقایی برام می افتاد که حتی تو خوابم تصورشو نمی کردم! انگار به همه آرزوهام رسیده بودم.

بعد از نماز پیامبر مهربون من که حالا کنار من بود، رفت بالای منبری که با جهاز شترا درست کرده بودن .عمو نخل سعی کرد رو سر پیامبر عزیزش سایه بندازه .تا چش کار می کرد آدم بود که تو صحرا نشسته بودن و به برکه ی ما که پیامبرو کنار خودش داشت نگاه می کردن.

خلاصه پیامبر رفت بالای منبر و شروع کرد به صحبت کردن.

بین صحبتای پیامبر لاکی هر از چندگاهی سرشو بیرون می آورد و خمیازه ای می کشید و بی حال به بقیه نگاه می کرد .انگار اصلا نمی فهمید اطرافش چه خبره!

کرکسم هی پرو بالشو به هم می زد تا حرصشو این طوری خالی کنه ویه جورایی مجلسو به هم بزنه.

اما من و عمو نخل وچند تایی از دوستای پیامبر سراپا گوش بودیم و سعی می کردیم همه حرفای پیامبرو حفظ کنیم.

تا اینکه بالاخره پیامبر جمله ای رو گفتن که انگار همه منتظرش بودیم.

جمله ای که تکلیف من و همه ی اونایی که نگران بودیم بعد از پیامبر چه کار کنیم روشن کرد.

پیامبر دست دومادشونو بلند کردن و اونو به همه ی مردمی که تو صحرا جمع شده بودن نشون دادن و بلند فرمودند:

“من کنت مولاه فهذا علی مولاه”

وقتی پیامبر این جمله رو فرمودند تو جمعیت مردم ولوله افتاد .همه شروع کردن زیر لب زمزمه کردن.هر کسی چیزی میگفت .بعضیا خوش حال بودن مثه من و عمو نخل پیر .برای بعضیا هیچ فرقی نداشت و هاج و واج و بی تفاوت به پیامبر و دامادش که به اون برادر می گفت نگاه می کردن و منتظر بودن ببینن بقیه چی می گن مثه لاکی بی حاله !بعضیا هم عصبانی بودن و فکر می کردن اونا برای جانشینی پیامبر بهتر بودن وزیر لب حرفای نامربوط می زدن مثه کرکس کچله !

اما همه ی این سه دسته اومدنو به پیامبر و برادرش تبریک گفتن!

عمو نخل آروم تو گوشم زمزمه کرد :نگاه کن فرشته های خدارو می بینی که دور سر پیامبر و دامادش می چرخن. ببین از زمین تا آسمونو نور گرفته .ملائکه دارن به هم تبریک می گنو برای برادر پیامبر شادی می کنن.

سرمو بلند کردم تا شاید چیزایی که عمو می گه ببینم ،اما نشد .فکر کردم هنوز خیلی برای دیدن این چیزا کوچیکم و خدارو شکر کردم که عمو نخل عزیزمو دارم که برام این چیزارو تعریف کنه و همون جا تصمیم گرفتم انقدر خوب باشم که یه روزی مثه عمو جونم شم.

اما یهو یه آدم بی ادب با دوستاش به طرف پیامبر اومدو با پرویی گفت:

محمد تو این حرفارو از خودت می زنی یا از طرف خدا می گی ؟

من خیلی تعجب کردم.آخه حتی من که یه نخل جوون بودم می دونستم همه ی حرفای پیامبر از طرف خداست ولی اون نمی دونست!

کرکس کچله که خیلی خوشش اومده بود زیرلب حرفای اونو تکرار کرد و ازشون طرفداری کرد.

حسابی عصبانی شده بودمو دلم می خواست حساب کرکسو برسم اما پیامبر در کمال آرامش فرمود:

من از طرف خدا مامور شدم که برادرمو جانشین خودم کنم…

اون مرد که اسمش حارث بود بلند و با مسخرگی گفت :خدایا اگه پیامبرت راست می گه همین الان برای من عذاب بفرست!

باورم نمی شد اما تا حرفش تموم شد یه سنگ گنده از آسمون رو سرش افتاد.

عمو نخل جوری که کرکس کچله بشنوه گفت :اینم جواب اونایی که نادونن و حرفای بی ربط می زنن!

کرکس کچله با دیدن این ماجرا خودشو جمع وجور کرد و دیگه چیزی نگفت.

بعداز اون همه برای تبریک گفتن اومدن و یه مراسمی گرفتن به اسم “بیعت”

منو عمو نخلم بیعت کردیم .یعنی به جانشینی داماد پیامبر ایمان آوردیم.

جمعیت انقدر زیاد بود که سه روز طول کشید تا همه بیعت کنن.من از هر فرصتی برای دیدن پیامبر و داماد عزیزش استفاده کردم.و اون روزا رویایی ترین روزای زندگی من بود. و سعی کردم لحظه لحظه شو به خاطر بسپرم.

کرکس کچله همون اول کار با سروصدا و جلب توجه بیعت کرد.

آخرای روز سوم لاکی بی حاله هم به زورو زحمت ودنبال بقیه برای بیعت خودشو رسوند .

بعد ازون سه روز فراموش نشدنی هر کدوم از قبایل بار سفر بستنو رفتن.

عمو نخل پیر می گفت همه ی روزای عمر طولانیم یه طرف و این سه روز یه طرف!

برامون جدایی از پیامبر و دامادش خیلی سخت بود اما امیدوار بودم که هرچند پیامبر فرموده که این آخرین سفرشون به مکه بوده اما دامادشون که رنگ و بوی پیامبرو داشت باز هم ممکنه که از کنار برکه ی ما عبور کنه.

خلاصه بعد ازینکه گردو غبار آخرین کاروان هم ناپدید شد عمو آهی کشید و به من گفت:

باید همه ی اتفاقات این سه روزو خوب به خاطرت بسپری و به گوش همه ی کسایی که ازین به بعد ازین جا رد می شن برسونی.همه باید بدونن که امیرالمومنین فقط وفقط داماد و برادر پیامبر “علی علیه السلامه”

من چشم بلندی گفتم اما همون موقع چشمم به چشم کرکس کچله افتاد که یه برق حسادت و کینه ی عجیبی داشت!

دلم هرری ریخت پایین . اما تصمیم گرفتم نزارم هیچ کرکس بدجنسی خاطرات این سه روز رو از بین ببره…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *