سلام بر روی خداوند!

سلام بر روی خداوند!

آخر ذی الحجه ،عَلم و کتل های “تکیه “را بر پامی کنیم.آب و جارو،آماده کردن ظرفها برای ده شب عزاداری.

چند روز مانده به محرم باید شروع کنیم به تمرین تعزیه ای که هر ساله از شب اول اجرا می شود.مشکل هم درست از همین نقطه آغاز می شود.از همین لحظه ی انتخاب “نقش”.

شمشیر و لباس و کلاهخود ِسبزها را می ریزند اینطرف،لباس و ادوات قرمزها را هم آنطرف،منتظر انتخاب.

در تعزیه ی کربلا،سیاهی لشکر یا نقش های میانی اصلاًوجود ندارد.فقط دو جور نقش است:”شبیه حسین و شبیه یزید”.اگر این نشدی یعنی آن یکی هستی.

یک دایره است آن وسط.همه ایستاده اند به تماشا دور تادور.در تعزیه همه چیز شفاف می شود.پشت صحنه ای نیست،پشت سبزها هم نمی شود قایم شد.وقتی دلت،وقتی

لباس ِ روحت قرمز است نور افکن ها که کار بیفتد،همه می بینند چه کاره هستی!

در همه ی تاریخ آدمهای مثل ما زیرآبی رفتند.آن پشت و پستوها قایم شدند ،جوری که درست معلوم نشود اهل کدام هستند تا هم از این ور بخورند هم از آن ور.

بعد یکدفعه یک بیابان ِ بی آب و علف پیداشد که معادلات ِ همه را ریخت به هم…جای قایم شدن نداشت!

حالا انگار کن مثل “زهیر”هی راه ِقافله ات را کج کنی و از بیراهه ها بروی تا به کاروان امام حسین (ع)برخورد نکنی.بالاخره که چی؟بیابان مگر چقدر جای فراردارد؟

می فرستند دنبالت:”زهیر!تصمیم ات را بگیر”

انگار کن بروی درون سپاه یزید و درون خیمه ها قایم شوی،صدایت می کنند:”حرّ!تصمیم ات را بگیر.”

عاشورا اگر این”تصمیم ات را بگیر” را نداشت،خیلی خوب بود.هرچقدر که می خواستند ما گریه می کردیم و به سرو سینه می زدیم،ضجّه و فغان و اندوه.

ولی موضوع اینست که از همان صبح عاشورا که خورشید در می آید،همه ی ذرات ِ دور و برِ آدم فریاد می زنند:”تصمیم ات را بگیر”.

حالا انگار کنیم ما لباس سبز و برقع ِسبز و همه چیز را سبز برداشتیم و ایستادیم این طرف،چی صدایمان کنند؟”شبیه ِ حسین”؟

اصل ِ گرفتاری ،اصل ِدروغ ،همین جاست.

کجای جان ِ ما شبیه حسین است؟وقتی که رنگ ِروح ِ ما قرمز است،حالا حتی نیمه قرمز(امّه اسرجت و الجمت و تنقبت!)(1) گیریم لباس سبز بپوشیم،نورافکن ها ما را لوخواهند داد.

در زیارتنامه نوشته:حسین (ع)صورت خداوند است،”وجه الله”.

چه شباهتی بین ما و صورت خداوند است؟”کریم “هستیم یا”رحیم”یا “علیم”یا دست کم ِ کمش”رئوفٌ بالعباد”؟

ما چه جور سنخیتی با آن روح بزرگ داریم؟

این است که هر سال این وقت ،همه می نشینیم و عزا می گیریم که چه کنیم.دور تا دور ِ صحنه ی دایره ای می نشینیم و خیره به لباسها گریه می کنیم.بعد یکهو چیزی یادمان می آید یا شاید یادمان می آورند.به ما می گویند:”عشق هم خیلی کارها می کند،این را یادتان رفته؟”به ما می گویند:”عشق آدم را شبیه ِ معشوق می کند”به ما می گویند:”محبت،آخر ِ آخرش به سنخیت می رسد به شباهت”به ما می گویند :”خدا نقاشی اش خیلی خوب است،رنگ ِ روحتان را عوض می کند،رنگتان می کند”(صبغه الله و من احسن من الله صبغه)(2)

یکهو همه چیز یادمان می آید.گُر می گیریم،همان جور که از عشق گُر می گیرند.لباس ها ی سبز را می پوشیم ،می رویم روی صحنه و داد می زنیم :”سلام بر روی خداوند”.

برگرفته از سری کتابهای پرسمان

گردآوری: منا رحیمی جم

(1) مفاتیح؛ زیارت عاشورا

(2) سوره بقره؛ آیه 138

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *