قلب پاره پاره!

قلب پاره پاره!

اسماء درحالی که اشک بر چهره اش روان شده است پارچه سفید را روی بانو می اندازد. از صبح رفتارهای فاطمه بوی وداع می داد. نمی داند جواب فرزندان علی را چه بدهد …هنوز اشک های اسماء خشک نشده است که حسن و حسین وارد می شوند. « اسماء حال مادر امروز چطور بوده است؟» اسماء سکوت می کند جوابی برای این دو عزیز پیامبر ندارد چگونه به آنها بگوید که مادرشان از دنیا رفته است. حسن زمزمه می کند« مادر هیچ وقت این ساعت از روز نمی خوابید؟»

حسین نزدیک تر رفته و از چشمان گریان اسماء گویی ترسی بزرگ بر دلش می نشیند: « اسما مادر خوابیده؟»

اسماء نگاهی به بدن بی جان فاطمه می اندازد حسن و حسین نگاه اسماء را تعقیب می کند گویی غمی بزرگ بر دلهای کوچکشان می نشیند. اسماء سرش را پایین می اندازد و می گوید: « عزیرانم مادرتان نخوابیده بله از دنیا رفته و به سوی پروردگارش بازگشته» دیگر توانی در پاهای پسران فاطمه نمانده است هر دو به سمت پیکر مادر می دوند.

حسن خود را روی پیکر مادر انداخته و بدن بی جان مادر را بوسه باران می کند و بلند با ناله می گوید: «ای مادر قبل از اینکه روح از بدنم خارج شود با من سخن بگو»

حسین خود را به پاهای فاطمه رساند و آنها را می بوید و می گوید: «مادر جان من پسر تو حسینم، با من سخن بگو پیش از اینکه قلبم بشکافد و مرگم فرا برسد.»

چه غوغایی در آسمان به پا شده ملائک در حال شیون و زاری هستند در فغان از دست دادن بانوی دو عالم و چه سخت است دیدن فرزندان فاطمه که اینگونه ناله می کند و سر و سینه می زنند.

منبع: بحار الانوار، ج 43، ص 186.

مرضیه ولی حصاری

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *