منتظر

منتظر

 

هر دو با هم از پله برقی پیاده شدند. اما وقتی به ایستگاه رسیدند که درهای مترو بسته شده بود. آن یکی روی صندلی های ایستگاه نشست تا مار زیر زمینی بعدی از راه برسد، امّا این یکی پشت در بسته، ایستاد.

در یک آن، درها باز شد و مجدّداً بسته شد امّا او توانست از این فرصت کوتاه استفاده کند و سوار شود.

وقتی قطار براه افتاد با خود می گفت: «خدایا! هر جمعه را با همین امید در انتظار ظهور به سر می بریم، امّا هنوز امیدواریم و منتظر…»

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *