نشانه ی ولی خدا

نشانه ی ولی خدا

هشام بر تخت سلطنت تکیه داده بود و خوشه ی انگوری در دست داشت.افراد زیادی در دو ردیف در تالار دراز صف بسته بودند و تالار به محل مسابقه تبدیل شده بود. آنان با تیر و کمان هدف گیری می کردند.

حضرت را وارد تالار کردند، ایشان با یک نگاه، همه چیز را فهمیدند. هشام نقشه ی تازه ای کشیده بود. می خواست قدرت نظامی خود را به رخ امام بکشد. هشام با دیدن حضرت و فرزندش خندید و از تخت به زیر آمد و بی آن که حالشان را بپرسد، چشمکی به یکی از مشاورانش زد، بعد رو به امام کرد و گفت: “شما نیز تیراندازی کنید.”

و با گفتن این جمله، قاه قاه خندید و دیگران نیز خندیدند. این نقشه ی او بود. می خواست امام را وادار به تیراندازی کند و به ناتوانی امام بخندد.

هشام سیبی از سینی گوشه ی تالار برداشت و گازی به آن زد و رو به حاضران گفت:” این خاندان همیشه مردانی شجاع و تیراندازان ماهری بوده اند. خوب است ببینیم فرزند آنان چه می کند.”

آن وقت در حالی که موذیانه می خندید، بر تختش لم داد.

امام خیلی خونسرد گفت: “من دیگر پیر شده ام. تیراندازی از من گذشته است. از من در گذر.”

هشام با تمسخر و با دهان پر گفت: “نه، نه، یا ابو جعفر! روی ما را زمین نینداز. به خدا قسم تا تیراندازی نکنی نمی گذارم پای از این کاخ بیرون بگذاری.”

و فوری با اشاره ی او یکی از تیراندازان، تیر و کمانی به دست امام داد.

هشام به جوان ورزیده ای که در اول صف بود، اشاره ای کرد: “اول تو، بعد ابوجعفر!”

جوان تیرانداز رفت ته تالار ایستاد. بازوان ورزیده اش از زیر نیم تنه اش بیرون زده بود. زه کمان را تا بنا گوش کشید. سالن در سکوت فرو رقته بود و همه چشم به بازوان جوان داشتند. جوان حواسش را جمع کرد و یک چشمش را بست. لحظه ای بعد، تیر از کمان رها شد و در حاشیه ی دایره ی سیاه نشست.

-“حالا نوبت توست ابو جعفر!”

حضرت همان جایی که تیرانداز اولی ایستاده بود، قرار گرفتند، نگاهی به هدف کردند، تیر را در کمان گذاشته و زه کمان را آرام کشیدند.

همه لبخند بر لب داشتند و منتظر بودند تا تیر امام به خطا رود و شلیک خنده شان فضای تالار را پر کند. این جزء نقشه بود و می توانست سرگرمی جالبی برای هشام و اطرافیانش باشد.

ناگاه تیر از کمان رها شد و درست به وسط دایره ی سیاه خورد. دهان ها از تعجب بازماند و هشام انگشت به دهان به هدف خیره شد. امام تیر دیگر گرفت و دوباره هدف گیری کرد. تیر دوم چون برق در رفت، تیر اولی را شکافت و در قلب نشانه فرو رفت. همه مات مانده بودند.

-نه، چنین چیزی ممکن نیست.

-هیچ تیراندازی تاکنون چنین معجزه ای نکرده است.

و تیر سوم تیر دوم را شکافت و تیر چهارم تیر سوم را و همین طور پی در پی نه تیر درهم جا گرفتند.

همه مجذوب تیراندازی امام شده بودند و فریاد احسنت و آفرین فضا را پر کرده بود. اما هشام چون مارگزیده ای در حالی که حیران لب می گزید، زرد و بی رمق، در حالی که خون به چهره نداشت، گویی بر تخت سنگ شده بود، رو به حضرت صادق(علیه السلام) کرد و پرسید: “آیا تو هم می توانی مانند او تیراندازی کنی؟!”

حضرت باقر علیه السلام در جواب هشام لبخند زد و گفت: ما همه ی کمال ها و تمامی نعمت های خدا را از همدیگر به ارث می بریم و به ارث می گذاریم.

(دلائل الامامه ص4)

همان کمال و همه ی نعمت و توانایی هایی که خداوند در آیه ای که بر پیامبر نازل فرموده از آن نام برده، آن جا که می فرماید: “امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم.”سوره مائده،آیه3

ای هشام! زمین هیچ گاه از شخصی که بتواند کامل کننده باشد(حجت) خالی نیست و جز ما اهل بیت، کسی به این کمال نخواهد رسید.”

خورشید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *