وداع

وداع

نوبت به میدان رفتن هر کس که می رسید، خاضعانه به پیشگاه امام می رفت تا اذن گرفته با ایشان وداع کند. اگر ایشان رخصت به او نمی دادند، اصرار می کرد، التماس می کرد، خود را برخاک پای امام می انداخت و با اشک چشمانش خاک آن آستان را تر می نمود. خلاصه آنقدر ناز می خرید تا حبیبش را راضی می کرد. آنگاه با لبی خندان و چشمی پر اشک، به سوی خیمه ها می آمد تا با اهل بیتش وداع کند.
وهر کس می آمد برای وداع، ناله و گریه از اهل بیتش بر میخواست. به گردش حلقه می زدند و سیر او را می نگریستند و دست و رویش را غرق در بوسه می نمودند و برای آخرین بار او را می بوییدند.
برای ما، دل کندن از کسی که برای وداع آخر آمده است ، مثل جان کندن، سخت بود. با اینکه نشدنی بود، اما امید از او برمی داشتیم، چرا که می دانستیم این راهی نیست که کسی از آن باز گردد. با چشم تر، آنقدر رفتنش را بدرقه می کردیم تا در غوغای میدان ازدیده ها محو می شد.
و تازه التهابی وصف ناشدنی، در دل خیمه ها می افتاد، ‌از تصور احوالی که بر او در میدان جنگ می رود.
همه برایش زبان می گرفتند. خواهری زیر لب می گفت: تشنه بود، از تشنگی در نگاهش رمقی نمانده بود. دختری با غصه می گفت: اکنون پدرم تنهای تنهاست؟! و مادری در شعله فراق می سوخت.
با این حال، لحظات وداع را که با خود مرور می کردیم، کمی از آتش درونمان آرام می شد. انگار گرمای وجود او را هنوز می شد حس کرد، از خاطره آن آخرین نگاه و آن آخرین لبخند و آخرین دیدار…

اما آخرین تصویری که از تو داریم، فقط این است که از خیمه مشک ها با صورتی برافروخته بیرون آمدی و با امام، زمزمه ای کوتاه نمودی، دست ایشان را بوسیدی و بر دیدگانت کشیدی و با نگاهی که از همیشه پرحیاتر بود به امام نگریستی. چند قدمی را به رسم ادب، عقب رفتی و به سوی اسبت شتافتی.
تنها نیزه ای برداشته و مشکی را بر دوشت انداختی و مانند باد به سوی فرات تاختی.

نه نگاه آخری، نه لبخندی، نه بدرقه ای، نه دلداری از سوی تو و نه حتی یک خداحافظی تنها. فقط از آن مشک خالی فهمیدیم که برای آوردن آب می روی. چشم ما فقط تو را تا عمق نخلستان بدرقه کرد.
و این نخستین باری نبود که تو به سوی فرات می رفتی. بارها این صحنه را دیده بودند اهل حرم و هر بار تو حتما با آب می آمدی و از دیدار دوباره ات، هم آتش عطشمان فرو می نشست و هم اضطراب دلمان.
اما آمدنت که طولانی شد، همه تشنگی را فراموش کردند و این وحشت بود که جای خود را به عطش می داد.
دیر کردنت دل امام را هم به جوش آورده بود. سوار بر مرکبشان به سوی تو شتافتند. حالا نه تو در کنارمان بودی نه امام! ما بودیم و یک لشکر نامرد بی حیا که همه صحرا را پر کرده بودند. لحظات پر اضطرابی بر ما گذشت که با تصور بازگشت تو، آن را تاب می آوردیم.
اما امام را که بی تو دیدیم، عالم بر سرمان خراب شد.
عباس من، ماه من،‌ برادرم، تو تنها شهیدی بودی که با ما وداع ننمودی و کودکان هنوز می سوزند از داغ تو. چشمشان به راه فرات خشک شد. دیگر حرفی از آب نبود. تو که برنگشتی، یک مشک آب که سهل است، یک دریا آب هم نمی تواند آتش دل اهل حرم را خاموش کند.
ای کاش هنگام رفتنت به سوی فرات، روی ماهت را سیر می نگریستیم. ای کاش بر دست و رویت بوسه می زدیم و عطر وجودت را سیر می بوییدیم، ای کاش…
اما ساعتی بعد، قسمت ما از وداع با تو، نگاه بر قرص ماهی شد که بر نوک نیزه می درخشید. ماهی که حدیث شق القمری دوباره بود و همه ما بر پای آن نیزه آب شدیم…
زانوانم سست شد، خواستم زمین بخورم، اما بانوی کوچکی را دیدم که بر روی تو خیره مانده و دستش را به سمت تو بالا می کشید و جان به لبش رسیده بود. خواستم او را در آغوش گیرم تا از حسرت تو جان ندهد، چشمم به دیگری افتاد که به سوی تو می دوید و آن دیگری که راه علمقه را در پیش گرفته بود و بانوان داغدار دیگر را…
عباس من تو بگو چطور باید جلوی این همه دیدگان پر حسرت را می گرفتم که به تو نگاه نکنند؟! که جگرشان آب نشود! من که دو دست بیشتر نداشتم…!
تقدیم به بانویم عقیله بنی هاشم
رضوانه طوقی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *