چرا این قدر دیر نزد ما آمدی؟

چرا این قدر دیر نزد ما آمدی؟

 

هر روزی که می گذرد فرصتیست که می توانیم اطلاعاتمان را درباره ی موعود آخر الزمان به روز کنیم، یک بازنگری در رفتارهایمان داشته باشیم و شاید چیزهای جدیدی یاد بگیریم.

توجه شما را به روایتی از حضرت رسول جلب کنم که اولا تمام فرق های اسلامی آن را نقل کرده اند، و دوم این که در تاریخ این روایت باعث و بانی داستان های زیادی شده است.

مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ ماتَ مَیْتَهً جاهِلِیَّهً، وسائل الشیعه، ج 16، ص 246

پیامبر اکرم که سلام و درود خدا بر ایشان باد فرمودند: کسی که بمیرد و امام زمان خویش را نشناخته باشد، در واقع به مرگ جاهلیّت مرده است.

دوران جاهلیت، بیشتر یک فحش سیاسیست، خود اعراب که جاهلیت، مخصوص دوران پیش از اسلامشان بود، از این کلمه به شدت دوری می کنند.

طبق نقل های تاریخی، دوران جاهلیت دورانی بود که مردم مگس می خوردند، از گودال آبی که مخلوط ادرار شتر و باران های فصلی بود، می نوشیدند، دختر رو زنده به گور می کردند، مادر رو می فروختند، زنان پدر رو به ارث می بردند، قتل و کشتار و غارت هم برایشان مانند بازی های کامپیوتری این زمان، عادی و جالب بود.

حضرت رسول فرمودند: برای اینکه به مرگ جاهلیت نمیرید، امام زمانتان را بشناسید. این روایت اینقدر معروف بود که خیلی از مردم خیلی زود با رییس جامعه که تصور می کردند امام زمان است، بیعت می کردند.

جلادی به نام «حجاج بن یوسف» را حتما می شناسید، دری به تخته ای خورد و والی شد. وی قتل عام بسیاری کرد و حمام خون به راه می انداخت. رقص مرگ او در تاریخ معروف است، وی یاران و شیعیان علی علیه السلام را سر سفره غذا گردن می‌زد و سپس فلزی داغ بر رگ‌ها می‌چسباند تا خون خارج نشود و شهید دست و پا بزند و می‌گفت: حالا به اشتها آمدم، غذا را بیاورید.

وقتی حجاج والی شد، عبدالله بن عمر شبانه به خانه او رفت و با اصرار و التماس به محضرش رسید. او که مشغول عیش و نوش بود، پرسید: برای چه این وقت شب مزاحم شدی؟

گفت: ای خلیفه‌ی خدا! آمده‌ام بیعت کنم.

حجاج گفت: شبانه؟! خوب صبح می‌آمدی.

پاسخ داد: قربان، اگر تا صبح زنده نمانم، جواب خدا را در قیامت چه دهم؟!

حجاج هم برای تحقیر بیشتر او گفت: حال ندارم بلند شوم و دست بدهم، با پایم بیعت کن و پایش را به سوی او دراز کرد. او شصت پای حجاج را بوسید و پس از حمد و خوشحالی از حصول توفیق بعیت، خارج شد! سیر أعلام النبلاء ۳ : ۲۳۱.

حال چرا این قدر شناخت امام زمان مهم است که رسول خدا به آن سفارش داشت؟

باید دانست فردی که به دنبال یک راهنما و چراغ هدایت در زندگیست، هیچ زمان در این شلوغی های روزگار گم نمی شود، کسی که پیرو امام زمان حقیقی باشد، زیر پرچم کسی سینه نمی زند که راه به ناکجا آباد داشته باشد، سراب نمی بیند، نا امید نمی شود و پس از یک زندگی معقول و سالم در این دنیا، در سرای باقی هم زندگی تضمین شده و خوبی خواهد داشت.

آن قدر شناخت امام زمان مهم بوده که تمام امامان ما، که امام زمان هر عصری بودند، خودشان را معرفی کرده اند و امام بعدی را، حتی مهدی موعود که امام زمان ما هستند در کلام پدرانشان به صورت رسمی، به ما معرفی شده اند.

امام جواد علیه السلام می فرماید: قائم ما همان مهدی(عج) است. او کسی است که در زمان غیبتش، واجب است انتظار کشیده شود و هنگامیکه ظهور کرد، اطاعتش کنند. او سومین فرزند از فرزندان من است. کمال دین ج2 باب 36

صادق آل محمد که سلام خدا برا ایشان باد، فرمودند: خوشا به حال شیعیان قائم ما، کسانیکه در غیبتش منتظر ظهور او هستند و در حال ظهورش نیز فرمانبردار اویند، آنان اولیای خدا هستند که نه خوفی بر آنهاست و نه اندوهگین می شوند. کمال الدین ج2 باب 33 ح 54

امام زمان ما غیبت کردند چرا که بیعت هیچ ظالمی روی شانه های ایشان سنگینی نکند و بتوانند آزادانه وعده ی خدا را مبنی بر ساختن یک زندگی سالم در زمین عملی کنند.

خود حضرت میفرمایند: هر یک از پدران من بیعتى از طاغوت‏هاى زمان به گردن داشت، ولى من به هنگامى ظهور خواهم کرد که بیعت احدى از طاغوت‏ها، بر گردنم نباشد. بحار الانوار، ج 52، ص 92

این غیبت ولی خدا از قومش، داستان تازه ای نیست، افتابی نیست که به سر ما نو شده باشد، پیامبران گذشته هم به دلایلی همچون وجود دشمنان و خوف از جان، کمی مومنین، امتحان مردم و …از قوم خود غیبت داشتند. مانند صالح، یونس، موسی، عیسی و خضر علیهم‌السلام

اگر در معنای غیبت بخواهیم کمی تفکر کنیم، یاد دانشگاه و یا مدرسه می افتیم، دانشجویی حاضر است و دیگری غایب، یعنی نیست، سر کلاس حضور ندارد، اما این غیبت یک تفاوت جدی با غیبت امام زمان ما دارد، غیبت حضرت به معنای عدم حضور نیست، عدم ظهور است، ایشان هستند، ما را می بینند، مشکلات ما را درک می کنند، در جریان زندگی ما هستند، فقط ما ایشان را نمی بینیم.

خود امام زمان که سلام خدا برا ایشان باد، می فرمایند: ما در رعایت حال شما کوتاهی نمی کنیم و یاد شما را از خطر نبرده ایم ، که اگر جز این بود گرفتاری ها به شما روی می آورد و دشمنان شما را ریشه کن می کردند . بحار الأنوار ، ج 53، ص 175

این یک تفاوت بزرگ منجی ما با دیگر منجیان ادیان دیگر است، همان طور که می دانید همه ی ادیان به ظهور یک منجی وعده داده اند، منجی تمام ادیان، خواهد آمد… دقت کنید، خواهد آمد، اما منجی ما هست، حضور دارد، به دنیا آمده، در دنیای ما زندگی می کند و کاملا شرایط ما را درک می کند. این نگاه یک حس خوب به انسان می دهد، حس این که منجی اش بدون هیچ توضیح و مقدمه ای به یاریش آمده است.

خوب ما امام زمانمان را شناختیم، اما در دوران غیبتیم، چه باید کرد؟

قالَ رَسُولُ اللّه ِ صلی الله علیه و آله و سلم: وَ اَفْضَلُ الْعِبادَهِ اِنْتِظارُ الْفَرَجِ. بحار الانوار، ج52، ص125

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:: برترین عبادت انتظار فرج است.

در روایات ما سفارش به انتظار شده، منتظر واقعی کسی است که پرهیز از گناه، عمل به صالحات و اخلاق نیکو در دستور کارش باشد.

خود امام زمان می فرمایند: هر یک از شما باید به آنچه که او را به محبت ما نزدیک می سازد عمل کند ، و از آنچه که مورد پسند ما نیست و ما را خشمناک می سازد دوری جوید .
الإحتجاج للطبرسی ، ج 2 ، ص 324

یکی از نشانه های منتظر این است که فقط به فکر خودش نباشد، رسیدگی به ضعفای شیعه در اولویت درجه بندی است. شاهد صحبتمان را یک تشرف به محضر حضرت می اوریم، به سفارش امام زمان، توجه کنیم.

داستان یک تشرف

سال‌های آغاز غیبت حضرت ولی‌عصر(ع) برای محبان و دوستداران آن حضرت بسیار سخت و مشکل می‌گذشت؛ آنها نمی‌توانستند باور کنند که امامشان زنده باشند ولی غائب و دور از دسترس مردم. اما هر چه زمان بیشتر گذشت، مؤمنانِ به وجود مقدس آن حضرت، کم کم به دوری و غیبت امام عادت کردند، به گونه‌ای که گویا غیبت ظاهری آن حضرت از بین مردم باعث شده که آن حضرت از فکر مردم غائب شوند و کمتر کسی به یاد آن حضرت باشد.

داستان تشرف علی بن مهزیار اهوازی را شیخ طوسی در کتاب الغیبه و شیخ صدوق در کتاب کمال الدین و تمام النعمه ـ باب 43 ـ و مرحوم محدث کبیر علامه سید هاشم بحرانی در کتاب تبصره الولیّ فی من رأی القائم المهدی(ع) در سه موضع از کتاب (دیدار 35 و 38 و 46) و نیز دلبری در کتاب دلائل الامامه (ص 298) با سندهای اسناد مختلف ذکر کرده‌اند.

علی بن مهزیار نقل می‌کند: من بیست مرتبه به حج بیت‌الله الحرام مشرف شدم و در تمام این سفرها قصدم دیدن مولایم امام زمان(ع) بود، ولی در این سفرها هرچه بیشتر تفحص کردم کمتر موفق به اثریابی از آن حضرت گردیدم. بالاخره مأیوس شدم و تصمیم گرفتم که دیگر به مکه نروم. وقتی که دوستان عازم مکه بودند، به من گفتند مگر امسال به مکه مشرف نمی‌شوی؟ گفتم: نه، امسال گرفتاری‌هایی دارم و قصد رفتن به مکه را ندارم.

شبی در عالم خواب شنیدم کسی می‌گوید: ای علی بن ابراهیم، خداوند به تو فرمان داده که امسال را نیز حج کنی.آن شب را هر طور بود به صبح آوردم، و با امیدی مهیای سفر شدم.

پس از اعمال حج، دائماً در گوشه مسجدالحرام تنها می‌نشستم و فکر می‌کردم. گاهی با خودم می‌گفتم، آیا خوابم راست بوده یا خیالاتی بوده است که در خواب دیده‌ام.
شبی جوان زیبا و خوش بویی را دیدم که به آرامی راه می‌رود و در اطراف خانه خدا طواف می‌کند. دلم متوجه او شد. برخاستم و به جانب او رفتم. تا متوجه من ‌شد، پرسید از مردم کجایی؟ گفتم: از اهل عراقم.

آنگاه پرسید: علی بن ابراهیم مهزیار را می‌شناسی؟ گفتم: بله خودم هستم.

آنگاه فرمود: ای پسر مهزیار خداوند به تو اذن می‌دهد، خداوند به تو اذن می‌دهد. به محل اقامت خود برگرد، و با رفقایت خداحافظی کن، و چون شب فرا رسید، به جانب شعب بنی عامر بیا که مرا در آنجا خواهی دید.

به شعب بنی عامر رسیدم. دیدم همان جوان ایستاده و مرا صدا می‌زند: ای ابوالحسن! نزد من بیا. وقتی نزدیک وی رسیدم، به من گفت پیاده شو تا نماز شب بخوانیم. پس از نماز شب، امر فرمود سجده کنم و تعقیب بخوانم. سپس سوار شدیم و راه افتادیم تا طلوع فجر دمید، پیاده شدیم و نماز صبح را خواندیم. وقتی که نمازش را تمام کرد سوار شد و به من هم دستور داد سوار شوم. من هم سوار شدم و با وی حرکت نمودم تا آنکه قلّه کوه طائف پیدا شد. هوا قدری روشن شده بود.
پرسید آیا چیزی می‌بینی؟ گفتم: آری تل‌ ریگی می‌بینم که خیمه‌ای بر بالای آن است و نور داخل آن تمام صحرا را روشن کرده است! گفت: بله درست است، منزل مقصود همان جاست، جایگاه مولا و محبوب ما، در همان جا قرار دارد.
سپس گفت: بیا برویم. وقتی مسافتی از راه را رفتیم، گفت پیاده شو که در اینجا سرکشان ذلیل و جباران خاضع می‌گردند. گفتم شترها را چه بکنیم؟ گفت: اینجا حرم قائم آل محمد (ص) است. کسی جز افراد با ایمان بدین‌جا راه نمی‌یابد، و هیچ کس جز مؤمن از اینجا بیرون نمی‌رود. پس مهار شتر را رها کردم، و به من دستور داد تا در بیرون چادر توقف کنم. وقتی برگشت، گفت: داخل شو که در اینجا جز سلامتی چیزی نیست. بشارت باد به تو، اذن دخول صادر شد.
وقتی وارد شده چشمم به جمال آقا افتاد، سلام کرده با شتاب به سویش رفته و خود را به دست و پای ایشان انداختم و صورت و دست و پای آن حضرت را بوسیدم. دیدم حضرت(ع) بر جایی نشسته‌اند، اندامشان در لطافت مانند گل و رنگ مبارکشان گندمگون ، پاکیزه و پاک سرشت و نه بسیار بلندقد و نه چندان کوتاه بود. بلکه متوسط القامه، سر مبارکشان گرد، پیشانی گشاده، ابروانش بلند و کمانی، بینی کشیده و میان برآمده، صورت کم گوشت، و بر گونه راستشان خالی مانند پاره مشکی بر روی عنبر کوبیده شده بود. وقتی سلام کردم، جوابی از سلام خود بهتر شنیدم.
فرمودند: ای ابوالحسن، ما شب و روز منتظر ورودت بودیم، چرا این قدر دیر نزد ما آمدی؟
عرض کردم: آقای من! تاکنون کسی را نیافته بودم که دلیل و راهنمای من به سوی شما باشد.
فرمودند: آیا کسی را نیافتی که تو را دلالت کند؟!! بعد انگشت مبارک را به روی زمین کشیده، سپس فرمودند: نه …شماها اموالتان را فزونی بخشیدید، و بر بینوانان از مؤمنین سخت گرفته، آنان را سرگردان و بیچاره کردید، و رابطه خویشاوندی را در بین خود بریدید (صله رحم انجام ندادید) دیگر شما چه عذری دارید؟
گفتم: توبه، توبه، عذر می‌خواهم. ببخشید، نادیده بگیرید.
سپس فرمودند: ای پسر مهزیار، اگر نبود که بعضی از شما برای بعضی دیگر استغفار می‌کنید، تمام کسانی که بر روی زمین هستند، نابود می‌شدند به جز خواص شیعه؛ همان‌هایی که گفتارشان با رفتارشان یکی است.

و در پایان کلامی از زبان حضرت می آوریم که فرمودند: برای زود فرارسیدن فرج ( و ظهور ما ) زیاد دعا کنید ، که آن همان فرج و گشایش شماست .
کمال الدین للصدوق ، ج 2 ، ص 485

منبع: نشریه ی امان

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *