کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری کند؟

کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری کند؟

چون حسین علیه السلام دید جوانان و دوستانش کشته شدند و روی

زمین افتاده اند، آماده ی شهادت و جانبازی در راه خدا شد و با صدای بلند

فرمود: «آیا کسی هست که دشمنان را از حرم رسول خدا دور سازد؟ آیا

خداپرستی هست که در حق ما، از خداوند بترسد؟ آیا کسی هست که

برای خدا، ما را یاری کند؟»

اما پاسخی نیامد.حضرت فرمودند:«کشته شدن در راه خدا بهتر است از

زیر بار ننگ رفتن. و عار و ننگ بهتر از دخول در آتش دوزخ می باشد.»

یکی از راویان می گوید: به خدا قسم هرگز ندیده بودم کسی را که سپاه

دشمن او را احاطه کرده باشند و فرزندان و اهل بیت و اصحاب او کشته

شده باشند، با این حال قویدل تر و نیرومندتر از حسین علیه السلام بوده

باشد. همین که آن لشکر، بر او حمله می کردند، شمشیر می کشید و

بر آنان حمله می کرد و آنها همانند گلّه ی گرگ زده پراکنده می شدند.

حضرت، بر آن جماعت که شماره ی آنان به سی هزار نفر رسیده بود

حمله می کرد و آنان چون ملخهایی که پراکنده می شوند از مقابل وی

فرار می کردند و سپس به مرکز خود برمی گشت و پیوسته بر زبانش «لا

حَولَ وَلاقُوّهَ اِلّا بالله» بود و پیوسته با آنان می جنگید، تا آنکه لشکر بین او

و خیمه ها حایل شدند.

حسین علیه السلام فریاد زد:«وای بر شما ای پیروان آل ابی سفیان! اگر

دین ندارید و از روز معاد هم ترس ندارید پس حداقل در دنیای خود آزادمرد

باشید و به اصل و حسب خود رجوع کنید؛ اگر عرب هستید، آنگونه که

خود گمان دارید.»

شمر گفت: ای پسر فاطمه چه می گویی؟

فرمود:«من با شما جنگ می کنم و شما با من می جنگید. زنان که

گناهی ندارند. تا من زنده هستم نگذارید سرکشان و طاغیان شما،

متعرّض حرم من شوند.»

شمر گفت: «این مطلب را قبول کردیم.» ولی همگی آماده ی جنگیدن و

کشتن او شدند. حسین علیه السلام به آنان حمله ور شد و لشکر نیز

حمله را آغار کرد. تا هفتاد و دو زخم بر بدن شریفش وارد شد.

چون ضعف بر او غلبه کرد لحظه ای ایستاد تا استراحت کند. همان طور که

ایستاده بود سنگی بر پیشانی او اصابت کرد، خون از پیشانی اش جاری

گشت. حضرت دامان جامه خود را گرفت که خون را از پیشانی پاک کند.

ناگاه تیر سه شعبه ی زهرآلودی رسید و در قلب آن حضرت فرو رفت.

حسین علیه السلام فرمود: «بَسم الله وَبالله وَ عَلی مِلّتهِ رَسولِ الله»

سپس سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خداوندا! تو می دانی که

این لشکر کسی را می کشند که جز او پسر دختر پیغمبری بر روی زمین

وجود ندارد.» پس از آن دست برد و تیر را از پشت سر بیرون آورد ، خون

مانند ناودان جاری گردید و از اثر آن قدرت جنگ از او سلب شد و متوقف

شد ولی هر کس که نزدیک او می آمد برای اینکه نزد خدا، خون حسین را

بر گردن نگیرد از او دور می شد تا آنکه شخصی از قبیله ی کنده که او را

مالک بن نسر می گفتند، نزد حسین علیه السلام آمد و زبان به دشنام او

گشود و با شمشیر بر سر آن حضرت زد که عمامه ایشان را شکافت و پر

از خون شد. حسین علیه السلام دستمالی جست و بر سر خود بست و

کلاهی یافت و بر سر نهاد. سپاه ابن زیاد کمی مکث کردند و دوباره

برگشتند و اطراف او را گرفتند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *