آرزوی من

آروزی من

پس از سال ها زندگی تو بیابون و در مسیر حرکت قافله ها اولین بار بود که این همه شکوه و عظمتو می دید، هرگز این همه آرزوی داشتن” پا ” نداشت؛ آخه هرگز موضوعی به این مهمی براش پیش نیومده بود که به راه رفتن و حرکت کردن احتیاج داشته باشه .

سال ها از عمرش در جهالت و بی خبری گذشته بود که باد پیام آورد پیامبری به نام محمد مبعوث شده و او ناخودآگاه عاشق این پیامبر جدید شده بود و بهش ایمان آورده بود و از همون روز آرزوی دیدن پیامبرو داشت ،تا این سه روز . . .

این سه روز از همیشه بیشتر دلش “پا” می خواست و به هر دری زده بود تا بتونه از جاش حرکت کنه.به هر جنبنده ای التماس کرد تا حرکتش بده وببردش تا جایی که می خواست .اما هیچ کس به خواهش هاش اهمیتی نداده بود!

آخریش همین شتری که چند لحظه پیش داشت از گل های رو سرش می خورد ،ازش خواهش کرده بود که اونو تا خیمه ها ببره اما شتر با لب های پهنش سوت زده و اونو به باد تمسخر گرفته بود و براش در مورد گیاهان بی مصرفی مثل کاکتوس سخنرانی کرده بود!

دلش می خواست به شتره بگه :اگه من بی مصرفم ، پس تو چرا داری با گل های خوشمزه ی من خودتو خفه می کنی ؟اصلا اگه من نبودم که تو، تو صحرا می مردی!

اما چیزی نگفت، آخه نمی خواست با ناراحتی به دیدن امیرش بره .

شتر هم بعد از اینکه با فوت محکمی چهار ستون برنش رو لرزوند ،ازش دور شد و رفت. . .

کمی بعد توجهش به موش صحرایی کچیکی جلب شد که دور کاروان چرخ می زد،حدس زد که قصد داره از کوله بار کسی برا خودش خوراکی برداره!و درست در لحظه ای که موش به سمت هدفش حرکت کرد کاکتوس صداش زد:

“آقا موشه صحرایی ی ی ی ”

موش خشکش زد.برگشت و به صحرای خشک و خالی پشت سرش نگاه کرد.فکر کرد خیالاتی شده و دوباره برای دست برد خیز برداشت که کاکتوس بازم صداش زد:

“آقا موشه ه ه ه”

این بار موش با عصبانیت برگشت و گفت:

مسخره بازی بسه ،زود بگو کی و کجا هستی ؟

کاکتوس آروم گفت:

سلام ،منم ،سمت راستت،نگام کن. آقا موشه این کار شما یه جور دزدیه ! کار بدیه،بهتره انجامش ندی .

موش نگاهی به سر تا پای کاکتوس انداخت و با بی ادبی گفتک

همین مونده تو دیلاق بی قواره به من بگی چی خوبه چی بده ! مزاحم نشو . . .

کاکتوس گفت:یه خواهشی همه داشتم

موش بی حوصله در حالیکه یه چشمش به کاکتوس و یه چشمش به کوله بار بود گفت: بگو دیگه ، حوصلمو سربردی!

_ می شه منو تا خیمه ای تو همین کاروان ببری؟می خوام کسی رو ببینم ،دیگه فرصت زیادی نمونده،انگار دارن خیمه هارو جمع می کنن.

موش با خنده گفت :آخه چه طور تورو ببرم ؟تازه اونی که می خوای بری پیشش تو رو می خواد چی کار؟نکنه دزدگیرشی؟ با تیغات دزدارو فراری می دی؟

و بلند بلند از مزه پرانی خودش خندید.

کاکتوس با ناامیدی خواست چیزی بگه که دید موش نیست.رفته بود سراغ کوله باری که زیر نظر داشت!

به امید این که کس دیگه ای رو ببینه منتظر نشست. گرچه دلش شور می زد و هر لحظه فکر می کرد الانه که امیرش از صحرا بره و اون بدون دیدن آقا بمیره…

دلش پا می خواست .یک جفت پای ناقابل! و مدام زیر لب با خودش حرف می زد.

در همون لحظه صدای ضعیفی شنید:آهای کاکتوس پیر چی می گی زیر لب غرولند می کنی ؟

به پایین نگاه کرد و کرم کچیکی رو دید که روی خاک ها به زحمت خودشو بالا کشیده بود تا بزرگ تر به نظر بیاد!

_دلم می خواست پا داشته باشم ،اما ندارم! از همین ناراحتم.

کرم با تعجب به کاکتوس نگاه کرد،

_عقلتو از دست دادی ؟تا حالا کدوم کاکتوسی پا داشته که تو دومیش باشی؟تازه ،مثلا من که پا دارم چه گلی به سرم زده که تو هم آرزوشو داری؟

کاکتوس هر چه نگاه کرد پایی در بد کرم ندید، اما چیزی نگفت،می دونست دل شکستن چقدر بده و نمی خواست خودشم دل کسی حتی این کرم کوچولو رو بشکنه…

تا به خودش اومد جای کرم خالی بود و در حالی که می لولید ازش دور شد.

با خودش فکر کرد کاش حداقل می تونست این طوری حرکت کنه . . .

***

غروب نزدیک بود و اکثر کاروانیان رفته بودند . کاکتوس ناامید و غمگین هه ی آب های ذخیره اش را اشک ریخت و تنها یکی از گل های سرخش را شاداب نگه داشت تا اگر بر فرض محال به امامش رسید به او تقدیم کند.چقدر آرزو داشت بعد از شنیدن سخنان پیامبر در مورد امیرالمومنین با علی بیعت کند . . .

کم کم داشت خشک می شد. دیگر دلش نمی خواست زنده بماند.بعداز این همه سال که نه گرما وسرما ،خشکی وطوفان های بیابان و نه هیچ چیز دیگری نتوانسته بود او را از پا درآورد ،امروز از غصه ی دوری خشک می شد!

آخرین قطرات باقی مانده از ذخیره ی آبش را به تک گل سرخش داد و چشمانش را بست.

***

ناگهان احساس کرداز رطوبت نفسی نمناک شده!قلقلکش آمد،بی رمق چشم باز کرد و پوزه ی اسب سپیدی را روبروی صورتش دید.

اسب گفت:چه گل زیبایی ،حیف نیست با تو بخشکد؟اجازه می دهی از تو جدایش کنم و به امیرم هدیه دهم؟

کاکتوس ناتوان وبریده بریده پرسید:امیر تو کیه؟

اسب با افتخار گفت: امیر من ،سوار بی همتای من ،سردار بزرگ اسلام ،بهترین و مهربان ترین مولای عالم است.به خاطر امیر من این کاروان این جاست و رسول خدا ،او را به امامت انتخاب کرده و به او امیرالمومنین گفته .

کاکتوس باورش نمی شد،بالاخره به آرزویش می رسید.سری به علامت زضایت تکان داد وآرام خوابید.

اسب گل سرخ رنگش رو از سرش چید. . .

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *